عطرِ یار

( اینجـا تا همیشہ خونہ ما میمونہ،حتی اگہ دیر بہ دیر بیایم بہ خونمون )

عطرِ یار

( اینجـا تا همیشہ خونہ ما میمونہ،حتی اگہ دیر بہ دیر بیایم بہ خونمون )

عطرِ یار

این باران هایے که می بارد و نمی بارد ،
همه را شاعر کرده است
باریدنش یک جور ، نباریدنش جور دیگر
حجم نداشتن هایت را به رخ ما می کشد
این جایے که بےتو ،
نه زمینش زمین است ، نه آسمانش آسمان.
مےگویم : پدرانمان سیب سرخ کدام جنت اعلایے را گاز زدند
که فرزندانشان از درک ولایت شما رانده شده اند ؟
این جغرافیای غربت را ،
بےشما نخواهیم کجا را باید مُهر کنیم ؟
" به جان عزیزتان ، بودن بی درک شما ،
عینِ ظلم است "

می فرمایی ندبه بخوان ؟
مےخوانم : اشکوا الیک
شکایت دارم برشما ؛
از تنـــهایے خودم ،
از تنـــهایے شما....


Instagram: atreyar


نویسندگان

رســـــمِ عاشــقی

شنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۳، ۰۴:۳۵ ب.ظ

روایت شبِ چهارم ؛

بند کفش هایی که به گردن آویخته شد...

اربابی که مهربانی کرد...

و آغوشش را  حتی برای کسی که راه را بر او و فرزندانش بسته بود نیز گشــــود

 

 

همین مهربانی هایت نمک گیرمان کرده است ارباب

همین نگاه ِ شیرین ات به چهره ی گنه کار ما...

گنه کاران هم دل دارند ارباب... عاشق میشوند... مثل ِ من :

که نگاهم کردی و عاشـــقت شدم...

اما ... نه

از کسی شنیدم که میگفت حسین فقط یک عاشق دارد

او هم زیــــنب است...

راست میگویند ارباب

اگر زینب عاشق توست.. اگر عاشقی آن است که زینب نشان داد..

ما فقط لاف ِ عاشقی زده ایم

روایت شبِ چهارم شبِ طفلان خواهرت زینب هم هست...

 

 

خواهری که برای فرزندانش نگریست تا برادرش خجالت زده نشود...

رسم ِ عاشقی را باید از این خانواده یاد گرفت...

 

۹۳/۰۸/۱۰
سیـده بانــو