عطرِ یار

( اینجـا تا همیشہ خونہ ما میمونہ،حتی اگہ دیر بہ دیر بیایم بہ خونمون )

عطرِ یار

( اینجـا تا همیشہ خونہ ما میمونہ،حتی اگہ دیر بہ دیر بیایم بہ خونمون )

عطرِ یار

این باران هایے که می بارد و نمی بارد ،
همه را شاعر کرده است
باریدنش یک جور ، نباریدنش جور دیگر
حجم نداشتن هایت را به رخ ما می کشد
این جایے که بےتو ،
نه زمینش زمین است ، نه آسمانش آسمان.
مےگویم : پدرانمان سیب سرخ کدام جنت اعلایے را گاز زدند
که فرزندانشان از درک ولایت شما رانده شده اند ؟
این جغرافیای غربت را ،
بےشما نخواهیم کجا را باید مُهر کنیم ؟
" به جان عزیزتان ، بودن بی درک شما ،
عینِ ظلم است "

می فرمایی ندبه بخوان ؟
مےخوانم : اشکوا الیک
شکایت دارم برشما ؛
از تنـــهایے خودم ،
از تنـــهایے شما....


Instagram: atreyar


نویسندگان

رویِ دستـــانِ بابا ...

شنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۳، ۰۴:۵۸ ب.ظ

روایت شبِ هفتم؛

شبِ آب

شبِ بی تــــابی رباب

شب ِ علی اصغـــر...

که دستان کوچکش گره های بزرگی را باز میکند

روایت دستان پدری که بالا رفت و ....

روایت خونی که تمامش را خدا خریداری کرد

خونی که نگذاشت حتی یک قطره اش به زمین بریزد ...



اما پدر روی بازگشتن به خمیه را ...

میگویند این خانواده چقـــــدر حساس اند

راست میگویند...

مثل زیبنب ؛  به خاطر برادر یعد از شهادت فرزندانش حتی از خیمه خود بیرون نیامد

تا  خدای ناکرده برادرش را خجل نبیند...

مثل عباس که از غصه ی نیاوردن آب... آب شد ...

مثل ِ ارباب که رویِ  بردن علی اصغر به خمـــیه را...

راستی رباب کـــاش تو هم از خیمه ات بیرون نمی آمدی



۹۳/۰۸/۱۰
سیـده بانــو