عطرِ یار

( اینجـا تا همیشہ خونہ ما میمونہ،حتی اگہ دیر بہ دیر بیایم بہ خونمون )

عطرِ یار

( اینجـا تا همیشہ خونہ ما میمونہ،حتی اگہ دیر بہ دیر بیایم بہ خونمون )

عطرِ یار

این باران هایے که می بارد و نمی بارد ،
همه را شاعر کرده است
باریدنش یک جور ، نباریدنش جور دیگر
حجم نداشتن هایت را به رخ ما می کشد
این جایے که بےتو ،
نه زمینش زمین است ، نه آسمانش آسمان.
مےگویم : پدرانمان سیب سرخ کدام جنت اعلایے را گاز زدند
که فرزندانشان از درک ولایت شما رانده شده اند ؟
این جغرافیای غربت را ،
بےشما نخواهیم کجا را باید مُهر کنیم ؟
" به جان عزیزتان ، بودن بی درک شما ،
عینِ ظلم است "

می فرمایی ندبه بخوان ؟
مےخوانم : اشکوا الیک
شکایت دارم برشما ؛
از تنـــهایے خودم ،
از تنـــهایے شما....


Instagram: atreyar


نویسندگان

تو نگفته همه یِ حرف مرا می دانی ...

چهارشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۳، ۰۹:۳۰ ب.ظ

جلوه کن در دلِ شب صورت مهتاب بکش ،خــم بیانداز به ابرویت و محراب بکش

فکـر ما نیـز بکن شـانه مزن مــویت را ،عاشقان را به سر ِ دار ِ پـر از تاب بکش

مادرت گفت که تا آخر عمرت عبــاس ، منــتِ خــادمی محضر  اربــاب بکش


دســت در رود ببر آب رویِ آب بریز ، بـاز سقــــایی ِ خود را به رخ آب بکش

بین بیداری و رویا به سر انگشـــتت ، قطره‌ای روی لــب کودک در خواب بکش

تو نگفته همـــه یِ حـــرف مرا می دانی ، سحری پــای مرا نیز به سرداب بکش




پی نوشت

امشب دخیــل التـــماسم به نگـــاه با محبت سقایِ دشتِ بهـــشت...

توسلم به ماهِ ام البنین ...باب الحوائج.. قمــر بنی هاشم.. .

گفتند هیچ گدایی از در خانه ات دست خالی نمیرود سقا ... امشب آمدم گدایی... شب جمعه ام را گم نکرده ام.. دعوتت رااجابت کردم مولا، با پــای ِدل آمدم.. دق الباب کردم.. در بگشــــای... در بگشـــای که با جرعه ای نگاه هم سیـــراب میشوم... در بگشای که غمهای دلـــم را درمان توئی ...

۹۳/۰۶/۱۹
سیـده بانــو