عطرِ یار

( اینجـا تا همیشہ خونہ ما میمونہ،حتی اگہ دیر بہ دیر بیایم بہ خونمون )

عطرِ یار

( اینجـا تا همیشہ خونہ ما میمونہ،حتی اگہ دیر بہ دیر بیایم بہ خونمون )

عطرِ یار

این باران هایے که می بارد و نمی بارد ،
همه را شاعر کرده است
باریدنش یک جور ، نباریدنش جور دیگر
حجم نداشتن هایت را به رخ ما می کشد
این جایے که بےتو ،
نه زمینش زمین است ، نه آسمانش آسمان.
مےگویم : پدرانمان سیب سرخ کدام جنت اعلایے را گاز زدند
که فرزندانشان از درک ولایت شما رانده شده اند ؟
این جغرافیای غربت را ،
بےشما نخواهیم کجا را باید مُهر کنیم ؟
" به جان عزیزتان ، بودن بی درک شما ،
عینِ ظلم است "

می فرمایی ندبه بخوان ؟
مےخوانم : اشکوا الیک
شکایت دارم برشما ؛
از تنـــهایے خودم ،
از تنـــهایے شما....


Instagram: atreyar


نویسندگان

مَن لی غیــرُک ...؟

شنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۲۳ ب.ظ

همان دل بزرگی که جای من در آن است،

آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجا هستم
دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش
هنوز من هستم ... هنوز خدایت همان خداست ، هنوز روحت از جنس من است

اما من نمی خواهم تو همان باشی تو باید در هر زمان بهترین باشی

نگران شکستن دلت نباش ..

 می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود
و می دانی که من شکست ناپذیر هستم

و تو مرا داری ...برای همیشه

چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد
چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای
چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم ، صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام
درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم
دلم نمی خواهد غمت را ببینم

 میخواهم شاد باشی
این را من می خواهم
تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا
من گفتم : خواب را مایه آرامش شما قرار دادم 
و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود
نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد
شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟
اما، نه من هم دل به دلت بیدارم
فقط کافیست خوب گوش بسپاری
و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن
با عشق پروردگـــار تـــو

۹۳/۰۶/۰۸
سیـده بانــو