عطرِ یار

( اینجـا تا همیشہ خونہ ما میمونہ،حتی اگہ دیر بہ دیر بیایم بہ خونمون )

عطرِ یار

( اینجـا تا همیشہ خونہ ما میمونہ،حتی اگہ دیر بہ دیر بیایم بہ خونمون )

عطرِ یار

این باران هایے که می بارد و نمی بارد ،
همه را شاعر کرده است
باریدنش یک جور ، نباریدنش جور دیگر
حجم نداشتن هایت را به رخ ما می کشد
این جایے که بےتو ،
نه زمینش زمین است ، نه آسمانش آسمان.
مےگویم : پدرانمان سیب سرخ کدام جنت اعلایے را گاز زدند
که فرزندانشان از درک ولایت شما رانده شده اند ؟
این جغرافیای غربت را ،
بےشما نخواهیم کجا را باید مُهر کنیم ؟
" به جان عزیزتان ، بودن بی درک شما ،
عینِ ظلم است "

می فرمایی ندبه بخوان ؟
مےخوانم : اشکوا الیک
شکایت دارم برشما ؛
از تنـــهایے خودم ،
از تنـــهایے شما....


Instagram: atreyar


نویسندگان

دلـــم جُـــز هـــوایــت ...

سه شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۳۰ ب.ظ

خــدا برای ظهــور تو صبرمان بدهد

خــدا کند نکشد کا رمان به رسوایی


دلــت که گــــرفته باشد پنج شنبه و جمــعه نمیشناسد

فقـــط بی قراری کردن را میداند

با هیچ چیز هم نمیتوانی آرامش کنی

اصلا نمیدانی بهانه ی چه را میگیرد؟؟

فقط بهانه میگیرد

فقط همین قدر میدانی که بغض داری

که هیچ چیز آرامت نمیکند

که با هیچ چیز سرت گرم نمیشود

با هیچ چیزی...

فقط میدانی که بیقراری

بیقرار یاری که او از همه ی آدمهای دنیــــا بیقرار تر است...

عزیز زهـــرا بعضی اوقات که دلم بیقرار میشود

تنـــها میشود

فقط به تنهایی شما فکر میکنم

امان از دلی که بیقرار شماست

که گم شده است و آقایش پیدایش نمیکند...

میشـــود ما را پیدا کنی آقا ؟؟

مثل کودکی که گم شده.. گریه میکند و صاحبش را میخواهد...

پی نوشت

روزی کـــه از نـگاهــت بــــاران عشـــق ریـزد
چتــــری به سر نگیرم، تــــا خیــسِ مهـربانی،
گــــردد دلِ حــــزینـم...

۹۳/۰۵/۲۸
سیـده بانــو